تبليغاتX
پرنیــــــــان

 

 

 

 

 دور فلکی یکسره بر منهج عدل است

خوش باش که ظالم نبرد راه به منزل

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 21:56  توسط نیما سیفی مقدم | 

سلام به همه دوستای عزیزم که اونقدر بی معرفت بودم که تعدادشون کم و کمتر

شده. دلیلی هم که همیشه می آوردم امتحان بوده. البته قاعدتا امتحان تخصص دلیل

نمی شه که از فروردین به این طرف همه کارها رو ول کنی و به نوعی ... بزنی

به همه عشق و حالت که همون وبلاگت باشه. این رو برای شماهایی می نویسم که

برای من موندید و گاه گداری به وبلاگم سر می زنید. همه کارهامو تو این دو سال

ول کرده بودم فقط شعر می گفتم. همه دوستام رو هم کنار گذاشته بودم. بعضی ها

به طرز کاملا بی ربطی این موضوع رو به ازدواج من ربط می دن. ولی تنها

چیزی که می تونم روش قسم بخورم اینه که همسر من کلی دوست به زندگی من

اضافه کرده و کلی دوست نازنین رو برای ابد نگه داشته. و از این نظر خیلی فرق

داره با بقیه هایی که آدم تصور می کنه. البته اینا رو که دارم می نویسم اون نشسته

توی خونه و داره برای امتحان پره انترنی می خونه. امتحانی که من پارسال دادم.

وگرنه نمی ذاشت که اینها رو در مورد خودش بنویسم و ازش تعریف کنم. همیشه

هم پست های قبلی وبلاگم رو دیکته می گفتم و اون تایپ می کرد و اگر به جایی

می رسید که خوشایندش نبود سانسور می شد. اگر هم زیر بار نمی رفتم کلی باید

کل کل می کردم تا قبول کنه. ولی امشب یکی دیگه از دوستام اومده پیشم که از

قضای روزگار اونم لپ تاپ داره. از دوستایی که سه ساله باهاشون دوستم. از سال

های طلایی طبیب. نشریه ای که هنوز هم حتی اگه آخرین نفس هاشو بکشه من کنار

تختش وایسادم. حالا دلیل اینکه چرا انقدر دیر به دیر پست عوض می کنم: نمی

خوام مثل همه شاعرا بگم که من زندگی آشفته ای دارم یا سر بی سامانی دارم یا از

این حرف های صد تا یه غاز. اگرچه هرکی موهامو می بینه میگه چرا زلفاتو شونه

نمی کنی. اگرچه شعرهایی رو که روی کاغذهای کاهی نوشتم بعد از یک سال از

 زیر تخت پیدا می کنم. بعد یادم می یاد که یادم رفته بود همچین شعری گفتم. تازه

وقتی این شعرها رو پیدا می کنم که می خوام برم چند صفحه مطلبی رو که چند ماه

پیش نوشته بودم پیدا کنم و برای امیرحسین رحمانی (همون دوستی که امشب

اینجاست) بخونم. نوشته هایی که از لابلای بی نهایت کاغذ پاره هام اصلا پیدا

نمیشن. عوضش اون شعره رو که گفتم پیداش می کنم. به اضافه قبض های تلفنی

که هیچ وقت پرداختشون نکردم و همیشه رفتم پرینت مجددشو از مخابرات گرفتم.

به اضافه نامه هایی که فاطمه (همسرم) از روزهای طلایی دوستیمون برام می

نوشت و سالی یه بار وقتی که می رم چیزی رو پیدا کنم از زیر تخت پیدا می شن

به جای اون چیزی که اصلا پیدا نمی شه مثل همین امشب. داشتم می گفتم که نمی

خوام بگم که زندگی من آشفته است. بلکه من دوست دارم خیلی هم منظم باشم چون

اینو بابام از بچگی بهم یاد داده بود. بابام همونی که تو این شعرای پایینی همه

عشقمو بهش خلاصه کردم و هر وقت هم که این شعرا رو با خودم زمزمه می کنم

و به مصراع آخرش می رسم با خودم می گم چه خوبه که آدم پیش همه داد بزنه که

باباشو انقدر دوست داره. بابای من شبیه ارتشی های آلمان نازیه اگرچه هیچ وقت

ارتشی نبوده. البته نه اینکه مثل ارتشی های آلمان نازی بی رحم باشه بلکه ظاهرش

مثل ارتشی های آلمان نازیه. با موهای سفیدی که آخرین تتمه هاش دارن می رن.

آدمو یاد سرهنگ های فیلم ارتش سری می اندازه. از اون آدمهایی که با سن ۵۷

سال انقدر حواسشون به سلامتشون هست که حدس می زنی شاید موقع صبحانه نون

سنگکشون رو وزن می کنن و انگار کفششون رو هر سی ثانیه واکس می زنن.

حتی سر خیابون. واسه همینه که من همیشه کفش و پاچه های شلوارم گلی بوده و

بابام باید همیشه واسه این مسئله غصه می خورده. بعضی وقتها هم یواشکی

کفشهامو واکس می زد تا من یاد بگیرم. ولی من هیچ وقت از رو نرفتم. همین الان

هم که تنهایی تو تهران زندگی می کنم و بابام پیشم نیست حتی واکس تو خونه

ندارم. تازه فاطمه دیشب بهم یه دستمال داده که بتونم باهاش کفشمو تمیز کنم. داشتم

در مورد بابام می گفتم. قیافش شبیه سرهنگ های فیلم ارتش سریهستش. ولی

دلش انقدر نرمه که یاد شعرهای ادبیات رمانتیک می افتی. طوری که وقتی  می

بینه یه نفر واسه بچه کوچولوش به جای تغذیه مدرسه پفک خریده می شینه و انقدر

غصه می خوره که تو فکر می کنی لابد اون مسئول سیر کردن همه گرسنه های

دنیاس که انقدر احساس گناه می کنه. بگذریم از همه این حرفها داشتم از آشفتگی

خودم می گفتم. می خوام بگم دلیل اینکه وبلاگم رو به روز نمی کنم این نیست که

ظاهر یا موهای آشفته ای دارم یا دوست دارم سیگار بکشم اگرچه از سیگار کشیدن

بدم میاد (این پارادوکس رو خودتون حل کنین). بلکه دلیلش اینه که من دهاتیم و

کامپیوتر ندارم یعنی می خوام بگم مثل اون نویسنده های روشنفکری نیستم که همه

متبادرات طلایی ذهنشون رو توی لپ تابشون می نویسن. من هنوز هم رو کاغذهای

کاهی ای می نویسم که از اون کتاب فروشیه خریدم. همون کتاب فروشی

که وقتی بودا بمان به خاطر نیلوفران باغ چاپ شد رفتم اونجا و ازش کاغذ کادو

خریدم. بعد خواستم که برام کتابمو کادو کنه. بعد مثل آدم های احمق برای اولین بار

با یه آدم کتک کاری کردم. آخه اون آدم کتاب فروش جزو اون دسته آدمهای احمقی

بود که فکر می کرد باید برم کتابمو اونجایی کادو کنم که کتابمو ازش خریدم و من

کتابمو از هیچ جا نخریده بودم و نمی تونستم برای یه همچین آدمی که کتاب براش

فرقی با آلوچه نداره و فقط براش یه کالاییه که اونو می فروشه تا بتونه به رویاهایی

برسه که ارتفاعشون به اندازه نوک دماغ گنده شه توضیح بدم که بعضی از کتابا رو

نمی خرن بلکه از ناشر می گیرن. واسه همین شد که کتک کاری کردم و خیابون

بهار شمالی رو تبدیل کردم به یه سیرک. سیرکی که من مثل خلیل عقاب داشتم

وسطش از خشم می لرزیدم و یک عده از حبیبان خدا که اسمشون کاسبه اومده بودن

بیرون و داشتن تماشا می کردن. لابد پیش خودشونم فکر می کردن چه حیف شد که

این نزدیکی ها تخمه فروشی نداره. بعضی هاشون هم که فکر می کردن آدمهای

موجه تری هستن خدا رو شکر می کردن که خونه شون بالای مغازه شون نیست.

که زناشون بیان لب پنجره و فحش های ناموس اون کتاب فروش احمق رو بشنون.

درسته کتابو آخرش کادو نکردم هیچ بلکه تیشرت نازنینی هم که فاطمه برام خریده

بود پاره شد. و هنوز هم وقتی می پوشمش کنارش جای دوخت داره. البته خدا رو

شکر که بازم فاطمه دوختتش. چون هرچی هم که باشه هنوز همه چیزش مال

فاطمه است. اگرچه یه زمانی دست یه آدم گهی بهش خورده. بعدش می خواستم از

اون طرف ها رد نشم. که همه مغازه دارهای بغلی منو نبین و خدا رو شکر کنن که

بسرشون مثل من نا اهل نیست و اومده مثل بچه آدم در دکون وایساده و یه لقمه نون

حلال در می یاره. واسه همینم بود که ریشمو بلند کردم. که اگه خواستم یه وقتی برم

روبروی اون کتاب فروشیه کباب بخورم کسی منو نشناسه. البته الان که شش ما از

اون داستان میگذره ریشامو با خیال راحت زدم. بگذریم از همه این قصه ها. داشتم

می گفتم من داهاتی ام. نه اینکه توی ده به دنیا آمده باشم. نه! من یه جایی به دنیا

آمدم که عکسشو تو همین پست گذاشتم. اونجا الان دقیقا هشتاد ساله که شهر شده.

پس من شهری ام. اما نه لپ تاب دارم نه کامپیوتر. تازه وقتی هم که می رم کافی

نت وقتی که میام بیرون به خودم فحش می دم که کاش به جای اون پسر خوش تیپه

پشت میز کافی نت پولامو داده بودم و آب طالبی (تابستونا) یا چلو کباب (زمستونا)

خورده بودم. دوست دارم همه کارامو با قلم و کاغذ کاهی انجام بدم. کاغذ کاهی

هایی که از همون کتاب فروشیه خریدم و هنوز تموم نشده. یعنی یه جورایی احساس

می کنم مثل اون پسره وکیله توی باباگوریو ی بالزاک هستم که تو اطاق زیر

شیروونی نشسته و داره با کاغذ و قلمش دنیا رو بالا و پایین می کنه. البته از ژست

های روشنفکری بدم می آید بخصوص اینکه قرن نوزدهمی باشه. بیشتر دوست

دارم شبیه خودم باشم.از این آدمایی که تو صف اتوبوسای همین تهران که اصلا

دوس ندارم هیچ وقت خراب بشه هلش میدن و اون اصلا فکر نمیکنه که چرا مردم

اینقدر اینجوری شدن .واسه همینه که اتوبوس سوار نمیشم و هر وقت بخوام برم

ذفتر طبیب یا نسخه یا ندای محیا یا دفتر شعر جوان با تاکسی میرم و همه

فکر میکنن من چقدر تنبل یا مایه دارم که سوار تاکسی میشم ولی حقیقتش اینه که نه

تنبلم نه مایه دار بلکه فقط دوس ندارم که هلم بدن البته کانون ادبیات تقریبا سر

کوچه مونه و همیشه پیاده می رم و توی این پیاده روی هاست که همه شعرهامو

حفظ شدم و واسه همین چون حفظشونم صورت مکتوبشون رو گم می کنم. ولی

اینکه چرا راجع به شعر هام حرف نمی زنم. اینکه اون کاغد کاهی ها رو که می

گفتم من شعرهامو روی اونا می نویسم. یعنی گندی اون کتاب فروشه هنوز توی

شعرهای من هست البته نه اینکه فقط اون گنده منم گندم که با اون دعوا کردم. یعنی

می خوام بگم شعر یه همچین چیزیه که انقدر نکته های ظریف و نگفتنی زندگی آدم

توش قایم می شه. یعنی کلن شعر یه چیز مبهمیه از یه حقیقت مبهم . حالا من چه

جوری مثل این آدمای نادون بیام هی راجع به شعرهام فلسفه ببافم. مگه فلسفه کلاه

حصیریه که ببافیش و بذاریش سر مردم. که باهاش لب دریا راه برن و پز بدن که

آدم های مهمی شدن که از این کلاه حصیری ها سرشونه. اصلان نمی فهمم چرا این

آدمای نادون تا چهار تا خط شعر می گن چهار هزار خط تئوری می دن. شاید

خودشون فهمیدن که شعرهاشون مهم نیست و می خوان یه جوری با تئوری های

قلمبه سلمبه شون بعضی ها رو (ببخشید) خر کنن که اونا به این نتیجه برسن که اینا

آدم های مهمین. واسه همین همیشه شعرهام حرف می زنن. حتی با خود من. من

چیزی بیشتر از شعرهام برای گفتن ندارم. همیشه هم پرهیز می کردم از اینکه

مطلبی غیر از شعرهام بنویسم. کاش فاطمه نخوابیده بود و می گفتم بره این پست

رو بخونه و کلی ایراد بگیره و من حرفشو گوش نکنم و مثل قدیما حال کنم از اینکه

منم مثل نیما یوشیج از این ادا های بورژوایی بدم می یاد و مثل این پیرمردهای

حزب اللهی یزدی دوست دارم بعضی وقت ها خر بشم و اصلا حرف زنم رو گوش

نکنم و هرچی می گه بیا بریم سوریه من بگم نه الا و للا باید بریم کربلا. از این

دوستایی هم که اسماشون رو این زیر می نویسم صد در صد عذر می خوام. کاش

می تونستم همین الان ببینمشون و عرض غلط کردگی بکنم. دوستایی که همرنگ

سرزمین منن.همرنگ بابام:

 

۱- حسین علی شریفی عزیز که خیلی وقت پیش ها واسه کتاب من تو بابل کلی

مرام گذاشت و جلسه معرفی گرفت. ولی من چون موبایلم قطع شده بود و یه

ایرانسل جدید خریده بودم نتونستم جوابشو بدم. واسه همین جلسه رو گرفت بدون

اینکه من اونجا باشم یعنی می خوام بگم انقدر آدم خنگی ام.

 

۲- پیروزه قلی پور که بیست و پنج آبان هشتاد و هفت واسه من پیام گذاشته و

داشته در به در دنبالم می گشته ولی من نه پیامشو دیدم نه بهش زنگ زدم. تازه از

عمو هرمز هم نتونسته شمارمو بگیره. راستی اون شعری رو که به عمو هرمز

تقدیم کردم این زیر می ذارم. البته خوب شد شماره پیروزه رو دارم و بهش زنگ

زدم. و مثل همیشه عرض عذر خواهی و تشکر کردم از خودش و شوهر عزیزش

 آقای ادیانی که خیلی آروم به من لطف داره.

 

۳- محسن سراجی یک دوست جدید که ۲۲ و ۲۳ تیر واسه من پیغام گذاشته و منو

به یه جایزه ادبی دعوت کرده. و من جوابشو ندادم. نه واسه اینکه ۲۳ تیر تولدمه

چونکه من برعکس فاطمه اصلا به تولد اهمیتی نمی دم. بلکه به دلیل همون ۱۷۰۰

کلمه ای که بالا توضیح دادم.

 

۴- یک دوست عزیزی به نام ظهور نور (البته با دیکته انگلیسی) که سه فروردین

پیام گذاشته و چند تا سوال پرسیده.

 

۵- پیمان صفردوست که کارش هیچ ربطی به اینترنت نداره ولی دو هفته ست که

دارم می پیچونمش.

 

۶- و همچنین از لیست بلند بالای زیر: فریبا - دکتر داوود بیات - علی حاجیان زاده

 - امیرحسین الهیاری - فرشته بحرانی - ماندانا ابری - یاسر قنبرلو - اباصلت

 رضوانی - زهرا بصارتی - بانوی اردیبهشت - مسافر - مجید خرمی - صدیقه

حسینی که هرچی باشه مدت هاست به من سر زدند و شعر هامو یا خوندن و یا

نخوندن و لابد الان فکر می کنن من از این آدمای گندی ام که فکر می کنم دیگران

باید بیان دیدن من چون من آدم مهمتری ام.

 

ولی واقعا این طوری فکر نمی کنم. داشتم به یه دوستی می گفتم که من اصولا یه

آدم تلفنی هستم و نه اینترنتی. واسه همین این شماره تلفن همیشه منتظرتون می

مونه: ۰۹۳۷۰۸۸۷۹۶۲ البته اگه حال داشته باشم براش اعتبار بخرم که جواب

اس ام اس هاتونو بدم یا براتون زنگ بزنم. خوشحال می شم که با هم از زمین و

زمان حرف بزنیم که هرچی هم زمین و زمان گند باشه به گندی درس خوندن

نیست. تازه اینجوری با تلفن دیدارمون به قیامت نمی افته. البته اگه جوابتون رو

ندادم ناراحت نشین. چون به هر حال موبایلم ایرانسله و من همیشه یه بهانه دارم. یا

ممکنه تو اورژانس مسمومین لقمان بالا سر مریض مستاصلی باشم که با سه تا

استامینوفن می خواسته خودکشی کنه و من باید هی محتویات گند معده شو که بوی

سیر می ده بشورم و جلوی شوهرش که از خودش مستاصل تره و هاج و واج داره

نگاه می کنه هی بزنم تو گوشش که از اون موش مردگی در بیاد. البته اینا رو به

شوخی نوشتم. منظورم اینه که شبای کشیک وقتی همچین چیزایی رو می بینم می گم

چرا باید روزگار اینجوری باشه که آدما وقتی می خوان حرفشونو به روزگار بزنن

مجبور بشن بمیرن و تا ابد لال مونی بگیرن. دلم براشون می سوزه. برای همه

مریض ها. اینم که می زنمشون منظورم این نیست که از این دکترای عقده ای ام که

می خواد ارث پدرش رو از این ملت بی بضاعت بگیره. بلکه این زدنو تو کتابامون

بهمون یاد دادن که آروم بزنیم تو گوشش که بلند شه بشینه و شارکولشو خودش

بخوره نه اینکه ما لوله بذاریم تو معده ش و کلی زجرش بدیم. این مطلب بالاخره

تموم شد. زیرش هم اسم من می خوره. مگه امیرحسین که مطلب جام جمش رو

نصفش رو من براش نوشتم اسم من رو می زنه زیر مطلبش. منم اسمشو نمی زنم

زیر مطلبم. حالا شعرهامو برام تایپ می کنه و اگه بر نگرده و تف تو روم نندازه

دوست دارم بگم امیرحسین جون! توکه انقدر لطف کردی این مطلب رو تایپ

کردی بیا بعد از تایپ شعرهام ماشینت رو برداریم بریم خانه هنرمندان مثل لات ها

نصف شبی قل بخوریم و نسکافه بزنیم. راستی امیرحسین جان خیلی ببخشید

خودت خوب می دونی که می خواستم چهار خط بنویسم و چهار هزار خط بعدیش

همینجوری خودش اومد بدون هیچ دلیلی, بدون هیچ احتیاجی.

 

غزل ۴۷

توی کوچه های تو به تو

پشت خانه های روبه رو

بی اجازه برادران

خواهران گرم گفتگو

پنج شنبه های شیطنت

پیش شنبه های آرزو

باز هم سه راه نو علم

بین بچه ها بگو مگو

روزه خوردن یواشکی

لذت نماز بی وضو

زیر کرسی پدر بزرگ

کاسه بلوری لبو

باغ های کودکی فراخ

پشت خانه علی عمو

از سرم گذشت مثل باد

خاطرات مرده مو به مو

روی بند رخت روزگار

سالهای خیس پشت و رو

از کرانه شاعری رسید

چشمش آشنای جستجو

گیسوان مادرم کجاست

دست خواهرم - نگار - کو؟

نقطه پری که از هنوز

تا همیشه می رسم به او

آی شانه های مهربان

با دل من از پدر بگو

اسفند ۸۵ - مشهد

 

* نو علم: یک محله در بابل

غزل ۵۰

به هرمز قدک پور

فرو نریخته بر چهره شب از گلشان

هنوز پرپر رنگین اشک بلبلشان

اگرچه نعره زنان چون شهاب می گذرد

میان سینه شب قصه تطاولشان

سیاه صاف ستاره ستاره است انگار

چکیده بوسه خورشید روی کاکلشان

صلا زنان به من از صبح خانه های بهار

رسیده سفره به سفره سلام سنبلشان

که با مسیح گل اندام گیس بر دوشان

برادرند و چلیپای سرخ سمبلشان

هزار سال پس از آن نشاط و نوشانوش

به سر نیامده با عاشقان تسلسلشان

و طوطیان سخنگوی قصه می گویند

از اشک های نخشکیده داش آکل شان

به پیشواز ستم های آسمان رفتند

دل فرشته به لطف دعا قراولشان

برادران عزیز پدر - عموهایم -

که می شناختم از باغ های بابلشان

خرداد ۸۶

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 0:46  توسط نیما سیفی مقدم | 
سلام

من همچنان درگیر درس هستم و امتحان...از لطفتون ممنون که با وجود پس ندادن بازدیدهام هنوز به دیدنم میاید.از زمان چاپ کتابم تازه بختی و وقتی دست داده تا دفتر سفید اینترنت را خط خطی کنم!

بعضی از دوستان تلفنی از من نشانی محل فروش کتابم را پرسیدند.

این هم نشانی محل فروش در تهران:

۱-مرکز پخش : مرکز گسترش مطالعات(علمی) ـ شماره تلفن :۸۸۷۷۲۰۲۹ (اگر به این شماره زنگ بزنید میتونید نزدیکترین کتاب فروشی به خودتون رو پیدا کنید)

۲-خیابان کریم خان ـ زیر پل کریمخان ـ نبش میرزای شیرازی ـ کتاب فروشی نشر چشمه

۳-خیابان انقلاب ـ روبروی ذانشگاه تهران ـ پاساژ فروزنده ـ طبقه زیرین ـ فروشگاه خانه شاعران ایران

 

غزل۴:

يادش به خير لحظه ديدار با شما

آن عاشقانه هاي غزل وار با شما

گفتي كه زود زود فراموش مي كني

باشد اشاره از من وا نكار با شما

يادش به خير دفتر شعري كه داشتم

باآن معاهدات عطش بار با شما

بعد از تمام خاطره هاي قشنگمان

ديگر غريبه گشته ام انگار با شما

ديگر گذشت هرچه كه در بينمان گذشت

بخشيدن رفيق خطاكار با شما

آيا هواي شعر جديدي نكرده اي؟

هر بار من سروده ام اين بار باشما

شهریور ۱۳۸۱ 

این هم غزل به غیر صاعقه هایی که زود می میرند... که تو پست قبل لینکش خراب بود:

غزل ۱۴

به غیر صاعقه هایی که زود می میرند

تمام حادثه ها دست بوس تزویرند

کسی نمانده در این سوت وکور جز آنان

که با دو پنجه خونین مرگ درگیرند

معاشران و حریفان عیش خاموشند

شرابها همه در انزوای تخمیرند

هزار رود خروشان به شوق پیوستن

به یک توهم دریانما سرازیرند

بدا تقابل آیینه های ظلمت و مرگ

که کینه توز و کدر در جدال تکثیرند

به دوستان عزیزم بگو بکوبند آه

اگرچه سینه مارا نشانه می گیرند

اردیبهشت ۸۲  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 21:37  توسط نیما سیفی مقدم | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بودا بمان به خاطر نیلوفران باغ

نوشته های پیشین
تیر 1388
دی 1387
آبان 1387
شهریور 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
پیوندها
دکتر بهروز یاسمی
برهان بیگ زاده
سید مهدی موسوی
محمد مبلغ الاسلام
کانون شعر دانشگاه کاشان
محمدرضا رستم پور
شهریار قلی زاده
انجمن شعر کرج
مهدی خطیری
دکتر داوود بیات
ماندانا ابری
جلیل صفربیگی
حمید سهرابی
مونا زنده دل
محمد رضا شالبافان
سینا علی محمدی
گروس عبد الملکیان
آزاده بشارتی
دکتر کاووس حسنلی
اباصلت رضوانی
دکتر مهدی زرقانی
اینجا داستان
مژگان عباسلو
ماه قبیله
امیر مرزبان
حامد حسین خانی
صبا رهگذر
محمد علی بهمنی
حمید شریف نیا
سیستانی
مهدي معارف
احسان بيگ زاده
زهرا سلطاني
علي حاجيان زاده
مراد رستمي
ميلاد عرفان پور
علیرضا منجذب
عبدالجبار كاكايي
مجله ایرانشهر(رضا پارسا)
پيروزه قلی پور
انجمن مجازی
فرشته بحرانی
غلامرضا طریقی
پیمان صفردوست
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان